ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

249

قصص الانبياء ( فارسى )

نيازارى كه حرمت مؤمن بزرگست و آزار مؤمن بزرگتر . پس يونس بكرانهء دريا آمد و مردمان در كشتى مىنشستند ، او نيز در كشتى درآمد . پس سه شبانروز مىرفتند ، روز چهارم تاريكى پديد آمد ، و ماهيى سر از آب بركرد سخت عظيم ، و كشتى را بازداشت و از هر سوى كه كشتى مى بردند ماهى بدان سو مىرفت . ايشان عاجز گشتند . پيرى بود كه پيوسته در كشتى بودى و در دريا ملّاحى كردى . آن پير گفت اى مردمان در ميان شما كسى گناه‌كارست ، طلب كنيد و بدين ماهى بدهيد تا بازگردد ، و اگر نه اين كشتى را هلاك كند . يونس گفت گناه‌كار منم ، مرا بوى دهيد تا شما برهيد . آن قوم گفتند نشايد ، كه ما ترا از زاهدان و عالمان مىبينيم ، ما همه از تو گناه‌كارتريم . پس اهل كشتى يكان‌يكان خود را بر ماهى عرضه كردند كس را نپذيرفت . يونس گفت گناه‌كار منم و ماهى مرا مىطلبد ] b 511 [ و قصّه بگفت ، و او را بدستورى او به دريا انداختند ، و ماهى دهن بازكرد و او را فروبرد . قوله تعالى : فَالْتَقَمَهُ الْحُوتُ وَ هُوَ مُلِيمٌ . « 1 » يعنى يلوم نفسه . « 2 » و آمده است كه ماهى با وى بسخن آمد و گفت يا يونس مرا فرموده‌اند تا ترا هلاك نكنم ، و نگاه دارم ، و نيكو دارم ، و نرنجانم . ليكن من ترا زندانم هر كجا خواهى فرود آى . باز گفت يا نبىّ اللّه در شكم ماهى جاى « 3 » نيست نيكوتر از جگر آنجا فرود آى تا آن خواب‌گاه تو بود ، و پاكيزه‌تر از دل نيست كه خداى را مىشناسم و تسبيح مىكنم ، آن عبادت‌گاه تو بود . و اهل اشارت گفته‌اند كه ماهى او را « 4 » ثواب و عقاب نيست ، حق را مى شناسد و بدان فخر مىكند ، و مىداند كه جاى پاك‌تر دلست . پس مؤمنى موّحدى كه حق را مىشناسد و روزگار بعبادت او مىگذارد هرگز روا كجا بود از كرم وى كه او را نيامرزد و عفو نكند ، بل‌كه بيامرزد و عفو كند و درگذارد .

--> ( 1 ) - الصافات 142 ( 2 ) - و اسم الحوت بلقا ( بيا ) ( 3 ) - جايگاهى ( 4 ) - كه او را